ای شرقی غمگین بازم خورشید در اومد

 

آسمان صاف شب ماه کامل را پیشکش می برد برای غربی ترین خاکی که شاهزاده وار آرامش را از این همه سیاهی می خواهد تا باز این چرخ بچرخد و بچرخد و روز از پی روز و شب از پی خورشیدی که جز اشعه های مضر برای ما چیزی ندارد ..

  
نویسنده : محسن داودی ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :


می بینم صورتمو تو آینه ...

 

هر روز که می گذرد آرام آرام خنده ام را جمع می کنم و ترس جایش را پر می کند . دیگر باید تمام عکسهای یادگاری را از مقابل چشمانم بردارم و کمی خودم را در آیینه ی زندگی ببینم .

  
نویسنده : محسن داودی ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠
تگ ها :


درز گرفته ای ارامش مرا زیر این چرخ

 

 

لبهامو گذاشتی لای این چرخ خیاطی زپرتی و هی تق تق تق ، نه نخ و سوزنی نه دوخت و دوزی ، نه با این صابونای مخصوص خیاطی خط و نشونه ای

چشمام وغ زده میون این همه فشار ، فقط یه لحظه اروم تر ، تو روخدا بذار یه لحظه هم که شده چشمام رو هم بره

 

  
نویسنده : محسن داودی ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :


این آکورد ها را از کجا می آوری زن شرابی ؟

زن قرمز پوش مو طلایی  ، پاها از هم باز کرده ،در فکر اجرای ملودی خود به بهترین نوع ممکن .. سازش در میان ران هایش و آکورد های بی نظیر در چشم انداز چشمانش طرح حادثه ای را در دلم خط و نشان می کشد  که می دانم تا لحظه ای دیگر منی از من نمی ماند ... این آکورد ها را از کجا می آوری  ؟

  
نویسنده : محسن داودی ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها :


یاد باد آن روزگاران یاد باد

١ : امروز آمدم وبلاگ را بازکردم و برای لحظاتی غرق در خاطره های سالها پیش بودم . آمار بازدید ها برایم خنده آور است ..کامنت ها نیز .. راستی کو ؟ کجاست آن همه شور و حال ؟ کجا هستند دوستان قدیم  ؟ کجاست آن همه نقد و نظر ها ... جر و بحث ها ... سر زدن ها ... خواندن ها ... ؟ از بین تمامی دوستان وبلاگی که دارم تنها یک یا دو نفر هنوز و مدام می نویسند . جالبست . یعنی چه شده و چه بلایی سر باقی امده ؟‌ کارنامه ی خودم را هم که نگاه می کنم سیاه تر از همه .. راستی یک سال و نیم است که دیگر آن شوق نوشتن دروبلاگ ها نیست ... یعنی همه مشغول به زندگی خودند ؟ یعنی حتی فرصتی نیست برای بروزکردن ها و سر زدن ها ... یا حوصله ای نیست ؟

 

٢ :‌ این روز ها مجال دنبال کردن محصولات هنری هم نیست که اگر باشد هم راستش چیز دندان گیری به چشم نمی آید .. اما این روزها محصولی به بازار آمده که با تمام ضعف هایی که دارد باز حکم تازیانه ایست برای این همه رخوت و سکوت :

 شوکران نوش  کاری ست که ازسوی انتشارات دارینوش به بازار آمده که در مجموعه ی مورد نظر اشعار غزل سرای بزرگ و ماندگار زمان ما حسین منزوی با صدای خود او که به صورت ٢ عدد سی دی در یک کاور شامل ٢٠ شعر  گرد آوری شده است در دسترس علاقه مندان به غزل های این شاعر بزرگ قرار گرفته است . 

البته کار با تمام ضعف های فاحشی که دارد - مخصوصا در  طرح جلد کاملا ابتدایی آن -  ارزش بارها و بارها گوش کردن را دارد . و البته با خرید این نوع محصولات و رونق بازار آن تهیه کنندگان و انتشارات مجاب به تهیه و توزیع این نوع کالا ها می شوند .

 

                                                                           ودیگر درود و بدرود

 

  
نویسنده : محسن داودی ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩


دوست داشتم امروز یه روز سرد زمستانی بود

 

این زمزمه ها که در گوشم می خوانی معلوم نیست برای آن دلقک آوازه خان* باشد که صدایش نزدیک ترین صداست به دلم  که با  قهوه ی در دست که دیگر سرد شده است و این سیگار لعنتی که مدتهاست طعم اصیلش در خاطرات جستجو می شود ... نه دلقک  آواز خان ! هیچ زمزمه ای جز قایقران تو این روزها به من نزدیک نیست.

 

 

* : the_tiger_lillies

  
نویسنده : محسن داودی ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :


این زمزمه ها که درگوشم می کنی

 

این زمزمه ها ها ها ها ها بگو بگو بگو بگو کلافه ام کردی بگو واستا واستا واستا واستا ، برنگرد می خوام سیر دلمو به دستات بسپرم که با خودت ببری .

  
نویسنده : محسن داودی ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :


برای تو پاییز همیشه ی برگریز

باز آمدم باز آمدم هذا جنون العاشقین

باسوز و باساز آمدم هذا جنون العاشقین

  
نویسنده : محسن داودی ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : مولانا


گور پدر دل ما ! دل تو شاد !

با زخم باید ساخت ، طول می کشه ولی خوب می شه

(‌سگ کشی - بهرام بیضایی )

  
نویسنده : محسن داودی ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩


این روزها هوای تهران ابر دارد اما نم ندارد

کلمات بر سرم عمود می بارند

همچون تگرگ

****

بر کف خیابان آسفالته با قامتی نه چندان استوار ،شلنگ تخته راه خانه ام را طی می کنم

و گاه شعر نشخوار می کنم

  
نویسنده : محسن داودی ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


حالیا مصلحت وقت در آن می بینم

بعد این همه مدت که نشستم پشت این دکمه ها که هر کسی رو حریص می کنه که به سر و گوشش یک دست بکشه و یک دلی از عزا در بیاره و من حریص نوشتنم بعد اینهمه مدت که ننوشتم و نمی دونم واسه چی و شایدم بدونم و محرمی کو ؟

به هر حال انگیزه ی خیلی قوی برای نوشتن دارم باز و خوشحالم که اینجا رو هنوز دارم تا بنشینم و بنویسم . این روزها خیلی اروومم . انگار که از یک عزای هزار ساله در اومده باشم ... اخ نمی دونم چی دارم می نویسم ، فقط می دونم دوست دارم بنویسم و ممنون که هر از گاهی هنوز به یادم بودید تا این انگیزه در من زنده بمونه که یه روزی هم می نوشتم .

  
نویسنده : محسن داودی ; ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :


دستانم نمی رسد باز

خسته ام و تنها لبخندی که خدا  زد حاصلش تو بودی که پاکتی سیگار در دست آمدی تا بنشینیم و این یلدای ماتم را سحر کنیم . نشیمنگاهمان در زیر پنجره بود . دستمان به پنجره نمی رسید و تنها حسرت ماه پشت پنجره را داشتیم که سیر نگاهمان می کرد ، ما شرم می کردیم که دستمان کوتاه است و به پنجره نمی رسد .

موهایت را می بافتم ( یکی از رو یکی  از زیر ) تا امتدادش که می بایست برهنگی ام را جامه ای بپوشاند . موهایت می رسید اما دستانم هرگز .

تو مشغول به حافظ بودی و من با یک صندلی زیر پا سعی می کردم بکارت ماه را بردارم . می خندیدی . باز دستمان نمی رسید . لبهایم تشنه ی سیگار گوشه ی لبهایت  که از شدت سرخی لبهات سرخ شده . سعی می کنم . دستانم نمی رسد باز

  
نویسنده : محسن داودی ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


این روزها انگار زبانم را از حلقومم بیرون کشیده اند ...

وچشمها
آنگونه شایسته نیستند تا به رکوع برق نگاهت به سجده روند
این را به حساب کفر من مگذار

  
نویسنده : محسن داودی ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :


سر میز شام در یک رستوران

خسته تر از اونی بود که بخواد به عروسک بزرگی نگاه کنه که تو رستوران داشت با بچه ها بازی می کرد و اونا معصومانه خودشونو بهش می چسبوندن . آخه اون عروسک محبوب بچه ها بود . لیوان پپسی رو تا نصفه سر کشید و دست کرد توی کیفش و آیینه ی کوچیکشو برداشت و یه نگاهی به صورتش کرد و لبهاشو چند بار جمع کرد و لبخند زد و اون رو گذاشت سر جاش  . عروسک داشت بازی می کرد با بچه ها . عروسک خسته تر از اونی بود که بخواد متوجه زن بشه . درسا کوچولو اما ریز ریز داشت مامانشو با اون خرس مهربون  تصور می کرد .

  
نویسنده : محسن داودی ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :


به یاد حسین منزوی والبته بهانه ای برای حوادث این روزها

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
...
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

***

گل شکفته ! خداحافظ اگر چه لحظه ی دیدارت
شروع وسوسه ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود

***
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

  
نویسنده : محسن داودی ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸
تگ ها : حسین منزوی