با ما یگانه باش

 

 طرحی از محراب عزیزی بر وبلاگ با ما یگانه باش

 

 

 

 

 

میشود گفت ٬ گفتگوی یک وبلاگ نویس با من حقیر

 راستش زیاد دوست ندارم که نام مصاحبه رو برای این گفتگو انتخاب کنم .

 بنا به دلایلی نخواستم این گفتگو را در این وبلاگ بگذارم . حالا اگر مایل

 به خواندن بودید کلیک کنید و اگر نه که هیچ . در همینجا از دوستان محترمی

که مطلب یا نقد فرستادند و به هر صورتی به این حقیر کمک کردند

( نی آوا . محراب . امید کریمی . مهدا . امیر . حمید . سبا . مریم . محمد رضا

. یگانه و بهار ) تشکر میکنم .

 --------------------------------------------------------------------------------------------

امیر آزاده دل

وبلاگ : منهای کبریت

من و تو موجیم

فقط طول من از تو. بیشتر است

واین ساده لوحانه است

که همه چیز با یک پاشنه ی بلند تمام شود برود پی کارش

آن گوشه نشسته ای و گریه میکنی که چه

به تو گفته بودم اورست بلند است

تو چکار داری که کتابهای جغرافیا با هم اختلاف دارند

آکواریوم خانه ات به کوسه نیاز دارد

میدانم . میشود ابعاد را بزرگتر کرد

باشد اورست را با پاشنه ی بلند فتح کن

فقط با من کاری نداشته باش

صبحانه ام را نخورده ام .

( 27/3/84 )

 

محسن داودی- ساده مثل صاف- صاف ساده (به جای گلفروشی باید صافکاری میزد ، حتما و حکما موفق تر بود ) دروغ میگه اما بلد نیست ( این دماغ هم که میبینیدکار پری دریایی مهربونه )

بیشتر ازینکه فکر کنه دستشو تکون میده ( فکر میکنه تا جام جهانی باید ادامه بده )

اطلاعاتش توی نقد مال 50 سال پیشه . بد نیست . چون خیلی از اوونها که اسم در کردن نه صاف ساده ان و اطلاعاتشون هم مال 700 -  800 سال پیشه ( البته همه شاگرد ابوریحان بیرونی اند . چون نقاد نیستند ، پیشگویند )

به عنوان یک دوست امیدوارم با آمدن سالگرد وبلاگش و نو کردن اوون ، دانسته هاشم نو بشه ( مثل وصله ی ته کفش )

 

 

 

حمید رضا صفری

 وبلاگ : هلاک عقل

 

به من گفتی در باره ی وبلاگم بنویس . چه چیزی باید بنویسم ؟ . وبلاگ دوستم .

وبلاگ : چیزی که درکش نکردم . هیچ چیز از آن نفهمیدم . چرا که از من نیست . من از جنس کاغذ و قلمم . به هر حال بگذریم که این روزها که نه این سالها موج گرمای شدید وبلاگ نویسی مرسوم است و هرکه را از کاغذ و قلم بهره ای بود .... و دیگر نبود و روی صفحه ای از کلیدهای غیر معمول و الکترونیکی می نویسد .

دوست . چیزی که با تو فهمیدمش . درکش کردم و به این رسیدم که دوستی یعنی چه و چرا ؟

سالهایی که به یک دهه میرسد و هنوز ادامه دارد . سالهایی که با تو نوشتن را شروع کردم و ادامه دادم . با هم نوشتن را آغاز کردیم و به جایی که حالاییم رسیدیم . تو به آنسوی مجازی و من این سوی هنوز کاغذ و قلمی . ( در بالا اشاره شد که که از قلم بهره ای بود و دیگر نبود ) این به معنای این نیست که تو اهل کاغذ و قلم نیستی . یعنی که هنوز هستی و دیگر مخاطبانت را در سیمهای تلفن و روی موج ناپیدای توهم پیدا میکنی . کسانی که بیشتر نمیبیشان و بعضی را هم از همین راه دیدی .

شعری برای تو . مفهوم ( poemforyou) عنوان وبلاگ . که در باب همه چیز مطلب دارد . شعر . داستان . قطعه . نقد . تندروی .و ...

تو ادامه میدهی . میخواهم که آگاه باشی که دنیای نویسندگی در اینجا تمام نمیشود . آغاز نمیشود . شاید پلکانی کوچک باشد . این را قبول کن . روی کاغذ نوشتن بسیار متفاوت تر بهتر و عزیز تر است . به تجربه این را آموختم . فهمیدم . این تجربه ی ده ساله که با تو شروع شد .

من قادر به درک این فضا نیستم . من توان درک مجاز آباد را ندارم ( به تعبیر خودت) .

لرزش دست و دلم ازین است که مبادا تو کاغذ و قلم را فراموش کنی و به سهل انگاری وبلاگ نویسی روی بیاوری .

در عصر پنج شنبه به سر میبریم . فردا 27 خرداد که فردایش 28 خرداد که مرا یاد 28 مرداد می اندازد . از تکرار حادثه بپرهیزیم . حافظه ی تاریخی را قویتر کنیم .

بی هیچ ربطی مطلب به پایان رسید . همین .

 

 

محراب عزیزی

وبلاگ  : حریم سایه های سبز

عافیت با عشق نبود سازگار            عاشقی را کفر سازد٬ گوش دار!

                                                                     ( منطق الطیرعطار )

 

می گویی بنویس و یادت رفته است برای کسی که عمری را به نوشتن گذرانده هنوز سخت است نوشتن و سخت تر اینکه بهانه اش سالگرد ورود به دنیاییست که تو مجازآبادش خوانده ای .

بی پرده بگویم اصلا بهانه ی خوبی برای نوشتن به دستم نداده ای گرچه در همه ی این سالهای با تو بودن چه نوشته ها که بهانه اش خودمان بوده ایم . من و تو .

و جه شعرها که فکر می کردیم فریاد است در حالی که زمزمه ای بیش نبود . چه کتابها که هر دو خوانده ایم ... بارها .

وچه آهنگها که لذت شنیدنش یکدیگر را مهمان بوده ایم و چه روزها که ...

چه زود گذشت آن سالهای نزدیک و چه دیر می گذرد این روزهای دور .

تو رفتی  به اصطلاح قاطی مرغ ها و حمید هم .

و من هنوز لی لی می کنم خانه های دلم را .

اگر این خانه های گچی شسته شوند دیگر بهانه ای برای کودکی کردن نمی ماند . پس دعا کن باران نبارد .

                                                                                    قربانت . محراب

---------------------------------------------------------------------------------------

 

 

سبا پاکدل

وبلاگ : ملکه ی سبا

تنها حرف غریبه

یاد آن روزهای تنهاییست

روزی که بی هیچ دل بستگی

                   پا به دنیای بزرگ / نا کجا / گذاشت

نگاهی ناب به کلمات

قلم را می پروراند

 

هم سایه ی سرزمین ملکه

از نظرات و نصیحت های بزرگانه ات

/ سپاسگذارم /

ولی با یک قطره دریایی را منکر مشو

تولد سرزمین یگانگی

شاد

قلمت جاودان

 

ملکه ی سبا

 

 

مریم جم

 

وبلاگ : دفتر دلم را باز میکنم

یا هو

سلام محسن عزیز !

تولد وبلاگت را تبریک میگویم . امیدوارم سالهای سال به کارت ادامه بدهی ... و همچنان بنویسی و ما بخوانیم و لذت ببریم و یاد بگیریم . ....

راستش من کوچکتر از آنی هستم که نوشته هات و نظراتت را نقد کنم  . ... کلا نقد هم بلد نیستم . ..

اما بدم نمی آید چکیده ای از حسم را در مورد نقدها و همچنین نوشته هایت بنویسم ...

تقریبا دو سال از آشنایی من با محسن داودی و در کل با ما یگانه باش میگذرد ...

وقتی که شروع کردم به وبلاگ نویسی , از شعر و اثر هنری چیزی نمی دانستم و او مرا به نوشتن موزون تشویق کرد ... حالا هم چیز زیادی نمیدانم . !!!!!

اما همین چیزهای کلی و کوچک هم که میدانم مدیون او هستم . محسن مشوق و راهنمای خوبی ست و تا جایی که من میدانم عدالت را رعایت کرده است .

او همیشه به وبلاگ بنده که سر میزند بر عکس خیلی ها که فقط برای جلب نظر آدم  مینویسند آفرین . عالی بود,نوشته ها را نقد میکرد

... برای همین اگر میگفت که بد نوشتم من مطمئن بودم که راست میگوید و تلاش میکردم که بهتر باشم . و اگر میگفت که خوب بوده و بهتر از قبل شدی یک دلگرمی برای من بود . چون تعارف و دروغی در کار نبود و مطمئن هستم این کار را برای پیشرفت ادبیات ما در حق هر کس دیگری انجام داده ای و البته بدون غرض و سوء نیت ....

من محسن داودی را از پشت نوشته هاش و حرفهاش میشناسم ... اما در خیلی از نوشته هاش و آپدیت هاش حس انساندوستی و مهربانیش را دیده ام .

در هر حال من ( مریم ) از او به خاطر وارد کردن من به این دنیا ... و پیشرفتی که شاید در چشم خیلی ها هیچی نباشه ... اما خودمان بهتر میدانیم که چقدر ارزش داشته !!! ممنونم  تا همیشه ....

آرزوی عشق واقعی و شاد و موفقیت و پیروزی و زندگی به کام  برای او دارم  ...

 

مریم

 

 

محمد رضا سعیدی

وبلاگ : ندارد

 

دو سال از تولد با ما یگانه باش میگذرد . وبلاگی خوش قالب که طرحی ست از اردشیر رستمی و یک تقویم که فقط روز 31 مردادش تعطیل است که بی شک اتفاق مهمی ست در ذهن نویسنده .

براستی با ما یگانه باش را برای چه میخوانیم ؟ { شخصیت نویسنده ؟ { نوشته های زیبا یا احیانا پر نقص ؟ { انتقادهای او در وبلاگها ؟ { شعرها ؟ ..... براستی برای چه چیز ؟

محسن خان داودی نزدیک دو سال است که درین به قول خودش مجاز آباد همچنان سوار بر مرکب یال افشان ذوق و استعدادش میتازد و حتی تعداد کم مخاطبین هم تاثیری بر روند کار  او نگذارده است و این درحالی ست که به شدت مشتاق مخاطبین بیشتر در وبلاگش است . اما این تنبلی خوداوست که پایش را فراتر از محدوده ی مخاطبین خود نمیگذارد و شاید ازین مجازاباد خسته است و اگر دلیل دیگری باشد که برای خود او مهم است .

مگر اینکه دوستان لطفی کنند و لینک با ما یگانه باش را در محیط وبلاگشان بگذارند .

درین مدت بارها شاهد فروریختن ذهن نویسنده بوده ایم و باز دیدیم که باز به کار خود ادامه داده است . محسن از زمان تولد وبلاگش تا کنون راه های زیادی را رفته است تا به هدف برسد . در ماه های اول آشفتگی وبلاگش را میبینیم که با ورود شعرهای امیر آزاده دل ,محسن مصمم شد که به روند کار خود نظمی بدهد که از حدود فروردین 83 این نظم را دیدیم و بعد تر کارش روند نسبتا خوبی گرفت .  با ورود شعرهای امیر پیغامها پر سرو صدایی دیدیم و او خسته نشد و ادامه داد .. اما نمیدانم چرا در سال 84 شاهد افول ذهن نویسنده هستیم . که خب بالاخره پس از یکسال کار مداوم شاید ذهنش احتیاج به استراحت دارد . اما یادمان نرود که او از عهدش پا پس نکشیده و همچنان این اسب چموش را میتازاند .

به جرات میگویم و بر حرف خودم میمانم که جدیت با ما یگانه باش را در وبلاگها کمتر دیده ام  . مثلا شخص بنده در مدت کمتر از 5 ماه کار کردن درین محیط در و تخته ی وبلاگم را جمع کردم و به زندگی ادامه دادم .

با ما یگانه باش اما وبلاگ شوخ طبعی نیست .

با ما یگانه باش  نسبتا کارنامه ی خوبی ارائه داده است با نوشته ها و نظرات و جر و بحث هایی که نتیجه اش به مذاق خیلیها خوش نیامد و محسن را چه باک .

اما درین وبلاگ نکته ی  نهفته ای میبینیم و آن جریان جر و بحث های محسن با یکی از آهنگسازان مطرح دوران گذشته است که محسن خود را در مقابل او همچون آیینه ای توصیف کرد که در آخر با سنگی میشکند و بحثم این ست که چرا در حوزه ی وبلاگ با ما یگانه باش این درد و دل را میبینیم و اگر درد ودل است چرا اینقدر محو .

با یک جستجوی ساده و گرفتن رد پای محسن در وبلاگهای دوستانش احساس کردم که درصدی از مخاطبینش به این دلیل به ایشان سر میزنند تا فراموش نشوند و همچنان نظرهای او را در وبلاگهای خود داشته باشند ... به زبان روشن به قول محسن خاله بازی  که من بیایم به وبلاگ شما سر بزنم تا شما هم به من سر بزنید

باید در پایان به محسن یاداور شوم که کارهای به یاد ماندنی از شما در وبلاگتان خواندیم . و لذت بردیم . مثلا همان داستان مرگ پدر که همگی فکر کردیم که این اتفاق واقعی ست و چه پیامهای تسلیتی که ندیدیم و به سادگی خودمان و بی سوادی برخی نخندیدیم و پاکشان نکردیم از صحنه ی کامنتها .

امروز 29 خرداد همگی جمع شده ایم که به پاس دو سال قلم زدن در این دنیای مجازی با او یگانگی اش را جشن بگیریم .

و السلام .

دوست نادیده ات محمد رضا سعیدی راد

 

 

 

یگانه

اعتراف می کنم اولین بار به خطر اسم وبلاگت بهت سر زدم: "با ما یگانه باش". چون اسم خودم رو داشت. اما وقتی تک تک مطلباتو خوندم یادم رفت چی شد که اومدم و اینجا رو پیدا کردم. هر کدومشون یه حرف تازه داشتن با شیوه ای متفاوت برای گفتن.

نثر، نوع نگاه و کلمات برام تازگی داشت و جذبم می کرد و این شد که "با ما یگانه باش" با من یگانه شد و دوست. یادمه یک بار توی کامنت ها گفتم که اینجا رو خیلی دوست دارم چون حرفات یه جور خاصیه. بهشت زهرا، شعرها که با اینکه خیلی وقتها کوتاه بودن و به ظاهر ساده باید حسابی دقت می کردی تا حرفت رو از دلش در بیاری، جریمه ها ، میراث پدرها،نوروز کهنه و پروژه راهی ها که انگار ناتموم موند اما همون دو سه تا هم خیلی خوب بودن و...

و خلاصه که گرچه توی این 3 سال نبودم اما توی همین مدت کوتاه نوشته ها و دغدغه هات به دلم نشست .

حالا بعد از 3 سال این روزها شروع جدیدی برای "با مایگانه باش. یه شروع تازه و نو با حرفای نو ،نگاه نو و خیلی چیزای خوب ِ دیگه.

امیدوارم همیشه یگانه باشی و راه طولانی و پر پیچ و خم زندگیت سرشار از شادی و عطر بهار باشه. یه بهار ِ نو بدون کهنگی و خستگی!

---------------------------------------------------------------------------------------------

بهار

 

وبلاگ : ترنم لحظه های بهار

 

 تقدیم به محسن عزیز

 

در یک شب مهتابی

که قرص ماه کامل بود

ماهی به جرگه هشت ضلعی افتاد

همه جا روشن بود

 همه کس رقصان

قاصدک و خار در کنار هم

می گفتند و می خندیدند

انعطاف پروانه ها دو چندان بود

و شب ، تابان

کرم های شب تاب

همه سحر تاب

نور همه جا می رقصید

ماه همه جا می خندید

و ماهی کوچک را

در جرگه هشت ضلعی نوازش می کرد

حقیقت محض

را در دانه بو کن

قدرت محض را

از پروانه بیاموز

که یک روز بیشتر زندگی نکرد.

اما در یک روز، عمری

درس امشب این بود

دگر باید بروم

نفس سرد صبا می آید

به جرگه هشت ضلعی خواهم پرید

و در زیر نور مهتاب

با ماهی کوچک

به دریا خواهم رفت

 

 

 

کلمات به اشکال مبهمی می رسند

  برای نوشتن قسمتی از من

                             که ممکن نیست 

جایی که تکه هام در 

                        کلمات 

                              غرق می شوند.

 برای گشودن آسمان

 معجزه کافی نیست

 نفرین بر دعایی

 که مستجاب آسانی شود

  که بی عذابی مقدر

  قفل کلمات گشوده نخواهد شد

  اینجا که هر بار فکر می کنی

  عریانی کاغذ است و

 اسارت دور از انتظار کلمات

 تنها می توانی از گشودن لبخندی       بر         چهره سکوت

 آرامش فراموشت را بخوانی

  از سر آمدن زندگی

  سرود روزهایی که از تو دورتر می روند

  و شب هایی

  که از نیمه های تو

 هر جای نا ممکن نوشتن پیداست

 جایی که هر چه می خوانی

 از عذابت کم نمی کند

  که آرامش

  شاید معجزه ی لبخند می بود

                                 بر چهره ی سکوت

 

 

محسن جان امیدوارم در تمام مراحل زندگی موفق و موید باشی. دومین سال تولد وبلاگت رو بهت تبریک می گم. آسمان زندگیت همیشه آبی

                                                     به امید فرداهایی روشن

                                                               آسمان را طلب کن همه از آن توست

       

                                                                                                           بهار

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : محسن داودی ; ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


سخنی با شما

با ما یگانه باش در ۲۹ خرداد ماه قدم در سومین سال شکل گیری خود می گذارد و اگرچه که دوستان تا به حال نسبت به این حقیر لطف و مهر نشان داده اند اما هنوز احساس میکنم که باید در امر وبلاگ نویسی تجربه کسب کنم و چه محبت بزرگی ست نسبت به من که نظرات شما همسفران را در خصوص این وبلاگ کمی بی پرده تر بدانم و داشته باشم .

سال گذشته که اولین سال شکل گیری وبلاگ این حقیر بود به درخواست و دعوت بنده دوستانی از جان عزیز تر در حق من مهر نشان دادند و در خصوص نوشته ها و بعضا نظرات من در وبلاگها نقد و نظری نوشتند و در اختیار من قرار دادند تا من بتوانم آنها را در محیط وبلاگ قرار دهم که از نظر دیگر عزیزان نیز بگذرد ( رجوع به آرشیو وبلاگ در ماه خرداد ) . امسال نیز به رسم سال گذشته از دوستان رسما دعوت میشود که نقد و نظر خود را به آدرس ایمیل  : mohsen_dawoudi@yahoo.com  بفرستند تا در روز ۲۹ خرداد با نوشته های دوستان با ما یگانه باش چلچراغ شود .

اگر هنوز قضیه کمی مبهم است به زبان خودمانی بگویم که میخواهم با نوشته های شما دوستان وبلاگ را در آنروز آپدیت کنم .

البته اگر سوء تفاهمی پیش نیاید که از همین الان بگویم که من قصد بزرگ کردن نام و وبلاگ خود را ندارم و اصلا بگذارید بگویم که کوچکترازآنی هستم که در مقابل مهر شما قصدی داشته باشم و هدفم ازین دعوت فقط به این خاطر است که میخواستم عملکرد این یک دو سال قلم زدن را در آیینه ی نگاه نقادانه ی شما به تماشا بنشینم .

و اما باید از  دوستی عزیز پیشاپیش تشکر کنم  . از محراب عزیزی عزیزم بابت طراحی قالب که به محض آماده شدن ، قالب را تعویض خواهم کرد و این طرح هدیه ی جالبی بود ازین دوست و بارها گفته ام که وبلاگ حریم سایه های سبزش پناهگاهی ست برای دلتنگیهای من

 

  
نویسنده : محسن داودی ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :


مرد و مرکب ( مهدی اخوان ثالث)

...گفت راوی : راه از آیند و روند آسود
گردها خوابید
روز رفت و شب فراز آمد
گوهر آجین کبود پیر باز آمد
 چون گذشت از شب دو کوته پاس
بانگ طبل پاسداران رفت تا هر سو
که :(( شما خوابید ، ما بیدار
خرم و آسوده تان خفتار ))
بشنو اما ز آن دلیر شیر گیر پهنه ی ناورد
گرد گردان گرد
 مرد مردان مرد
که به خود جنبید و گرد از شانه ها افشاند
چشم بردراند و طرف سبلتان جنباند
و به سوی خلوت خاموش غرش کرد ، غضبان گفت
 -((های 
خانه زادان ! چاکران خاص
طرفه خرجین گهربفت سلیحم را فراز آرید))

 
 گفت راوی : خلوت آرام خامش بود
می نجبنید آب از آب ، آنسانکه برگ از برگ ، هیچ از هیچ
 خویشتن برخاست
ثقبه زار ، ‌آن پاره انبان مزیحش را فراز آورد
پاره انبانی که پنداری
هر چه در آن بوده بود افتاده بود و باز می افتاد
فخ و فوخ و تق و توقی کرد
 در خیالش گفت : ((دیگر مرد
پای تا  سر غرق شد در آهن و پولاد ))
باز بر خاموشی خلوت خروش آورد
 -((های
شیر بچه مهتر پولادچنگ آهنین ناخن
 رخش را زین کن))
باز هیچ از هیچ و برگ از برگ هم ز آنسانکه آب از آب
 بار دیگر خویشتن برخاست
تکه تکه تخته ای مومی به هم پیوست
 در خیالش گفت : ((دیگر مرد
رخش رویین بر نشست و رفت سوی عرصیه ی ناورد))
گفت راوی : سوی خندستان


گفت راوی : ماه خلوت بود اما دشت می تابید
 نه خدایا ، ماه می تابید ، اما دشت خلوت بود
 در کنار دشت
گفت موشی با دگر موشی :
((آنچه کالا داشتم پوسید در انبار
آنچه دارم ، هاه می پوسد
خرده ریز و گندم و صابون و چی ، خروار در خروار
 خست حرفش را و با شک در جوابش گفت دیگر موش
ما هم از اینسان ، ولی بگذار
شاید این باشد همان مردی که می گویند چون و چند
وز پسش خیل خریداران شو کتمند ))
 خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد شش
 و آسمان شد هشت
ز آنکه ز آنجا مرد و مرکب در گذر بودند
پیچ و خمهاش از دو سو در دوردستان گم
گامخواره جاده ی هموار
 بر زمین خوابیده بود آرام و آسوده
چون نوار سالخوردی پوده و سوده
و فراخ دشت بی فرسنگ
(ساکت از شیب فرازی ، دره ی کوهی
لکه ی بوته و درختی ، تپه ای از چیزی انبوهی
که نگاه بی پناه و بور را لختی به خود خواند
یا صدایی را به سویی باز گرداند )-
 چون دو کفه ی عدل عادل بود ، اما خالی افتاده
 در دو سوی خلوت جاده
جلوه ای هموار از همواری ، از کنه تهی ، بودی چو نابوده
 هیچ ، بیهوده
همچنان شب با سکوت خویش خلوت داشت
مانده از او نو ز باقی خسته اندی پاس
 مرد و مرکب گرم رفتن لیک
ماندگی نپذیر
 خستگی نشناس
 رخش رویین گرچه هر سو گردباد می انگیخت
لکن از آنجا که چون ابر بهار چارده اندام باران عرق می ریخت
(مرد و مرکب ، گفت راوی : الغرض القصه می رفتند همچون باد )
پشت سرشان سیلی از گل راه می افتاد
 لکه ای در دوردست راه پیدا شد
ها چه بود این ؟
 کس نمی بیند ، ندید آن لکه را شاید
گفت راوی : رفت باید ، تا چه باشد
 یا چه پیش آید
در کنار دشت ، گامی چند دور از آن نوار رنگ فرسوده
سوده ی پوده
در فضای خیمه ای چون سینه ی من تنگ
( اندرو آویخته مثل دلم فانوس دوداندودی از دیرک
با فروغی چون دروغی که ش نخواهد کرد باور ، هیچ
 قصه باره ساده دل کودک )
در پریشانبوم گرداگرد خود گم ، پاره پوره تنگ هم دو بستر افتاده ست
بستر دو مرد
سرد


گفت راوی : آنچه آنجا بود
بود چون دارند گانش خسته و فرسوده ، گرد آلود
 نیز چون دارندگانش از وجود خویشتن بیزار
نیز چون دارندگانش رنجه از هستی
 واندر آن مغموم دم ، نه خواب نه بیدار ، مست خستگیهایی که دارد کار ،
ریخته واریخته هر چیز
حاکی از : ای ، من گرفتم هر چه در جایش
پتک آنجا کلنگ آنجای ، اینهم بیل
( هوم، که چی ؟)
                   اینجا هم از اهرم
 بیلک اینجا و سرند اینجا
(چه نتیجه ، هه )
                     بیا
                      ( آخر که)
                               اینهم جای
                                         (خب ، یعنی )
                                                      طناب خط و
                                                                      ( چه )
                                                                               زنبیل
اینهمه آلات رنج است، آی پس اسباب راحت کو ؟

 
گفت راوی: راست خواهی راست می گفت آن پریشانبوم با ایشان
واندر آن شب نیز گویی گفت و گویی بودشان با هم
 من شنیدستم چه می گفتند
 همچو شبهای دگر دشنامباران کرده هستی را
 خسته و فرسوده می خفتند


در فضای خیمه آن شب نیز
گفت و گویی بود و نجوایی:
((یادگار ، ای ، با توام ، خوابی تو یا بیدار ؟
 من دگر تابم نماند ای یار
 چندمان بایست تنها در بیابان بود
                                   نوشید این غبار آلود ؟
چندمان بایست کرد این جاده را هموار ؟
 ما بیابان مرگ راهی که بر آن پویند از شهری به دیگر شهر
بیغمانی سر خوش و آسوده از هر رنج
کرده از رنج قیبله ی ما فراهم ، شایگان صد گنج
من دگر بیزارم از این زندگی ، فهمیدی ، ای ، بیزار
 یادگارا ، با تو ام ، خوابی تو یا بیدار ؟))

یادگار اما
            خست حرفش را و خواب آلوده گفت :

                                                             ((ای دوست
ما هم از اینسان ، ولیکن بارها با تو
 گفته ام ، کوچکترین صبر خدا چل سال و هفده روز تو در توست
 تو مگر نشنیده ای که خواهد آمد روز بهروزی
((روز شیرینی که با ما آشتی باشد))
آنچنان روزی که در وی نشنودگوش و نبیند چشم
جز گل افشان طرب گلبانگ پیروزی
ای جوان دیگر مبر از یاد هرگز آنچه پیرت گفت
 گفت(( بیش از پنج روزی نیست حکم میرنوروزی))
تو مگر نشنیده ای در راه مرد و مرکبی داریم
آه ، بنگر .... بنگر آنک ... خاسته گردی و چه گردی
گویی اکنون می رسد از راه پیکی باش پیغامی
شاید این باشد همان گردی که دارد مرکب و مردی
آن گنه بخشا سعادت بخش شوکتمند ))
 گفت راوی : خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد پنج
وآسمان نه
ز آنکه ز آنجا مرد و مرکب در گذر بودند


 ما در اینجا او از آنجا تفت
آمد و آمد ،
 رفت و رفت و رفت .
 گفت راوی : روستا در خواب بود اما
روستایی با زنش بیدار :
((تو چه میدانی ، زن ، این بازیست
 آن سگ زرد این شغال ، آخر
تو مگر نشنیده ای هر گرد گردو نیست ؟
 زن کشید آهی و خواب آلود
خاست از جا تا بپوشاند
روی آن فرزند را که خفته بود آنجا کنار در ( می آمد باد )
دست این یک را لگد کرد :
                                    ((آخ ))
و آن سدیگر از صدا بیدار شد ، جنبید :
((آب ))
تشنه بود و جسته بود از خواب
 باد شدت کرد ، در را کوفت بر دیوار . با فریاد
پنجمین در بسترش غلطید
هشتمین ، آن شیرخواره ، گریه را سرداد .


 گفت راوی : حمدالله ، ماشالله ، چشم دشمن کور
کلبه مالامال بود از گونه گون فرزند
نر و ماده هر یک این دلخواه آن دلبند
زن به جای خویشتن بر گشت ، آرامید ،‌ آنگه گفت :
((من نمی دانم که چون یا چند
من شنیده ام که در راه ست
مرکبی ، بر آن نشسته مرد شو کتمند ...))
خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد چار
 و آسمان ده
                ز آنکه ز آنجا مرد و مرکب در گذر بودند
 گفت راوی : هم بدانسان ماه - بل رخشنده تر - می تافت بر آفاق
 راه خلوت ، دشت ساکت بود و شب گویی
داشت رنگ خویشتن می باخت
مرد مردان مرد اما همچنان بر مرکب رامش
گرم سوی هیچسو می تاخت .


ناگهان انگار
 جاده ی هموار
در فراخ دشت
پیچ و تابی یافت ، پندارم
سوی نور و سایه دیگر گشت
مرد و مرکب هر دو رم کردند ، ناگه با شتاب از آن شتاب 

خویش  کم کردند ، رم کردند 
                                            کم

                                            رم

                                             کم .
                                            

 

همچو میخ ایستاد بر جا خشک

بی تکان . مرده به دست و پای

بی که هیچ از لب براید نعره شان

                                   در دل:

((وای

هی

سیاهی . تو که هستی ؟ آی !

 گفت راوی : سایه شان اما چه پاسخ میتواند داد

((های

       های ... ای داد))

بعد لختی چند ،

اندکی بر جای جنبیدند

سایه هم جنبید

مرد و مرکب رم کنان . پس پس گریزان لفج و لب خایان

 سایه هم زانگونه پیش آیان .

 

آی !  

چاکران این چیست ؟

کیست ؟

 

باز هیچ از هیچ

 

همچنان پس پس گریزان ، اوفتان خیزان در گل از زردینه وسیل  عرق لیزان

 گفت راوی : در قفاشان دره ای ناگه دهان وا کردبه فراخی و به ژرفی راست چونان حمق ما مردم

نه خدایا ، من چه میگویم ؟

                                        (به اندازه ی کس گندم )

مرد و مرکب ناگهان در ژرفنای دره غلتیدند
و آن کس گندم فرو بلعیدشان یک جای ، سر تا سم .
پیشتر ز آندم که صبح راستین از خواب برخیزد
 ماه و اختر نیزشان دیدند.
 بامدادان نازینین خاوری چون چهره می آراست
 روشن آرایان شیرینکار ، پنهانی
گفت راوی : بر دروغ راویان بسیار خندیدند .


 

 

  
نویسنده : محسن داودی ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :