درز گرفته ای ارامش مرا زیر این چرخ

 

 

لبهامو گذاشتی لای این چرخ خیاطی زپرتی و هی تق تق تق ، نه نخ و سوزنی نه دوخت و دوزی ، نه با این صابونای مخصوص خیاطی خط و نشونه ای

چشمام وغ زده میون این همه فشار ، فقط یه لحظه اروم تر ، تو روخدا بذار یه لحظه هم که شده چشمام رو هم بره

 

/ 8 نظر / 26 بازدید
دکولته بانو

سلام محسن جان ... کاش واقعا تموم شه یه روزی همه‌ی این فشارها و دردها ...

علیرضا

خیاط نگاه تو به من نارو زد از کوک شلش دهان من میسوزد با قیچی و سوزن و نخ زیگزاگ چشمان مرا به صورتت میدوزد

s.r

سلام میبینم به تازگی متداوم مینویسید.... میخوانمتان هرچند خود وقت سرودن کم می آورم... مانا باشید...[لبخند]

یگانه

سلام!چه خوب که می نویسی. چقدر خوب بود. کاملا حسش کردم. چشمای منم زده بود بیرون از حس اون درد. بیشتر بنویس. بذار بازم مثل قدیما دور هم باشیم

الهام

سلام دوست خوبم . چه وبلاگ قشنگی بابا دمت گرم ! مطالبش چه جالب بود ایول خوشمان آمد . می گم اومدم دعوتت کنم به وبلاگم . اگه همین الغان راه بیفتی تا 2 دقیقه دیگه می رسی . آدرسش خیلی سرراسته به تاکسی بگی فوری میاره ![خنده][خنده] از شوخی گذشته اگه بیای و نظر بدی خیلی خیلی خوشحالم کردی . یه چیز یادم رفت . با تبادل لینک موافقی ؟ اگه دوست داشتی مننو با اسم وبلاگم لینک کن و بگو به چه اسمی لینکت کنم .[بوسه][بوسه][قلب][تعجب][بوسه][قلب][بوسه][قلب]

آرزو

دردش را می شود فراموش کرد. ای وای از تق تق تق تقش...

حسن

سلام . گاهی به این فکر میکنی که پایانش کیه . ولی راه حل پیدا کردن زمان پایان نیست . [گل]